دیوانه و سرگشته و دلخون باشیم
شب تا به سحر یک مژه بر هم نزنیم
هر روز ز اشک همچو کارون باشیم
من دشت شالی ام
سر سبز و با شکوه
سرشارم از بهار
فکری به داس تیز اجانب نمی کنم.
بسیار بوسه از لب خورشید چیده ام
بسیار در خیال بسویش دویده ام
بسیار رنجها که از بهر دیدنش،
بر جان خریده ام.
از شوق دیدنش امروز زنده ام
سرسبز و با شکوه
سرشار خنده ام.