+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:44  توسط محمدرضا عبادي
|
در زادگاهم شمیران زندگی می کنم. ساز می سازم از قبیله تار و سه تار و نوازششان می کنم، چون دوستشان دارم. نقاشی آبرنگ می کنم برای سازهام و شعر می گم برای نقاشی هام. طبعم را در دامان پاک طبیعت ایرانم صیقل می دم تا خاطر خطیر همزبانانم را نیازارم. گاهی در سجاده کویر نماز عشق ادا می کنم. زمانی در هزارتوی جنگلها گم می شم و بارها بر فراز قله دماوند به خود بالیدم که ایرانی ام، بلند و استوار. بعضی وقتها دنباله بادبادکم را می گیرم و به آسمان می رم و هرگاه دلم بهانه اینها را یکجا بگیرد، به خود فرو می رم و در خود جاری می شم، با سه تارم ، با شعرم، با نقاشی هام.
می توان قابی ساخت و گلی کاشت در آن از تبار گل سرخ تا به هنگام خزان غصه راهی نتواند که به دل باز کند عمر استاد دراز او به ما می فرمود: اگر از عشق قلم بردارید و به آن رنگ محبت بزنید و از آن رنگ سه تاری بکشید در شب تنهایی می توان نغمه آن ساز شنید!