تبليغاتX
طناب عشق
 

در سینه بغضی از سکوتی سرد دارم

من درد دارم، درد دارم ،درد دارم

بر گْرده ام باری چو کوه بیستون است

بیچاره این دل کز غم ایام خونست

بسیار  امید  و  آرزو  بر  باد  دیدم

مرغ سعادت در کف صیاد دیدم

فرهادمان را خواب شیرینی نمانده

مجنونمان را یار دیرینی نمانده

مجنون اگر لیلی نباشد بیقرارست

مجنون بی لیلی درخت بی بهارست

دیگر  قناری  نغمه  شادی  ندارد

کنج قفس  امّید  آزادی  ندارد

ناهید بر جا مانده با سازی شکسته

یا زهره را دست طرب بر پای بسته

خورشید عالمتاب را نوری نمانده

در تار و  چنگ و عود هم شوری نمانده

دیگر زلالی هم به جامی نیست باقی

در قید و بند ننگ و نامی نیست ساقی

صد فتنه در راهست و ما هم در ستیزیم

چون غم بدنبالست ما هم می گریزیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:41  توسط محمدرضا عبادي  | 

 

مصلوب و از یاد رفته ام

فریاد فراوانم در گلوست

بی آنکه بر لب آرمشان

بی حتی دست مهربانی برای نوازشم

گویا مرا برای فروش آفریده اند

من سه تار قدیمی ام

با اجرای سکوت های گِرد و تکراری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:16  توسط محمدرضا عبادي  |