فردوسی اگر در این زمان جانی داشت
حقا که دل و جان پریشانی داشت
با اینهمه دیو و دد که میدانمشان
حاجت به دو صد رستم دستانی داشت
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش بویی
بقول شیرازیهای مهربان یادش سبز
جهان در زیر این نه طاق مینا
چو خشخاشیست اندر قعر دریا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی
سزد گر بر حبوط خود بخندی
عطار
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود
امروز نمای خانه ها سنگ شده
دل ها همه با بنا هماهنگ شده
بگذار تا بنفشه ترین التیام را
در صبح با طراوت و بارانی بهار
تقدیم بال شاپرک بینوا کنیم
ای دگرگون ساز دلها دیدگان
ای مدبر بر شبان و روزمان
ای خدایی که تحول در دمی
میدهی احوال خلقت را همی
خود بگردان حال ما را ای خدا
نیک سوی خوشترین حال ها
جا برای من گنجشک زیادست ولی
به درختان خیابان تو عادت دارم
جان ندارد ارزش آنرا که قربانت کنم
ناروا باشد که اندیشم که همراهم شوی
همچو خود آواره کوه و بیابانت کنم
شمع هم امشب مرا با گريه ياري مي كند
اشك مي افشاند و شب زنده داري مي كند
زير داغِ آتشِ غم قطره قطره مي چكد
مهرباني ،غمگساري،بردباري مي كند
از وجود خويشتن مي كاهد آن آتش به سر
همنوا با جان من تا صبح زاري مي كند
ديده از داغ فراق يار امشب تا سحر
پنجه در سرپنجة ابر بهاري مي كند
گرچه صد چشمه است از چشمان خونبارم روان
باز مي بينم كه او چشم انتظاري مي كند
شعلة شمع وجودم گرچه مي لرزد به خود
با زبانِ بي زباني بي قراري مي كند
چون عبادي هركه داغي دارد اندر سينه اش
تا ابد بر ماتم خود سوكواري مي كند
و خزان آمد و برگ و بر ما ریخت بهم
تا ببینیم زمستان نظرش با ما چیست !