تبليغاتX
طناب عشق
 

فردوسی اگر در این زمان جانی داشت

حقا که دل و جان پریشانی داشت

با اینهمه دیو و دد که میدانمشان

حاجت به دو صد رستم دستانی داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:5  توسط محمدرضا عبادي  | 

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید

هزار سال پس از مرگ او گرش بویی

بقول شیرازیهای مهربان یادش سبز

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:1  توسط محمدرضا عبادي  | 

 

جهان در زیر این نه طاق مینا

چو خشخاشیست اندر قعر دریا

تو خود بنگر کزین خشخاش چندی

سزد گر بر حبوط خود بخندی

عطار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 12:20  توسط محمدرضا عبادي  | 

آن روز که سقف خانه ها چوبی بود

گفتار و عمل در همه جا خوبی بود

امروز نمای خانه ها سنگ شده

دل ها همه با بنا هماهنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:57  توسط محمدرضا عبادي  | 

بگذار تا بنفشه ترین التیام را

در صبح با طراوت و بارانی بهار

تقدیم بال شاپرک بینوا کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:41  توسط محمدرضا عبادي  | 

 

ای دگرگون ساز دلها دیدگان

ای مدبر بر شبان و روزمان

ای خدایی که تحول در دمی

میدهی احوال خلقت را همی

خود بگردان حال ما را ای خدا

نیک سوی خوشترین حال ها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:20  توسط محمدرضا عبادي  | 

 

جا برای من گنجشک زیادست ولی

به درختان خیابان تو عادت دارم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:11  توسط محمدرضا عبادي  | 

در توان خود نمی بینم که مهمانت کنم

جان ندارد ارزش آنرا که قربانت کنم

ناروا باشد که اندیشم که همراهم شوی

همچو خود آواره کوه و بیابانت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 21:33  توسط محمدرضا عبادي  | 

شمع هم امشب مرا با گريه ياري مي كند

اشك مي افشاند و شب زنده داري مي كند

زير داغِ آتشِ غم قطره قطره مي چكد

مهرباني ،غمگساري،بردباري مي كند

از وجود خويشتن مي كاهد آن آتش به سر

همنوا با جان من تا صبح زاري مي كند

ديده از داغ فراق يار امشب تا سحر

پنجه در سرپنجة ابر بهاري مي كند

گرچه صد چشمه است از چشمان خونبارم روان

باز مي بينم كه او چشم انتظاري مي كند

شعلة شمع وجودم گرچه مي لرزد به خود

با زبانِ بي زباني بي قراري مي كند

چون عبادي هركه داغي دارد اندر سينه اش

تا ابد بر ماتم خود سوكواري مي كند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 16:43  توسط محمدرضا عبادي  | 

و خزان آمد و برگ و بر ما ریخت بهم

تا ببینیم زمستان نظرش با ما چیست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:28  توسط محمدرضا عبادي  |